|
من هیچ ندارم جز خدا و خود...!
|
هوسی نو
هنگامه ای نا بهنگام از نو رسیده
بوی طفلی تازه متولد شده می آید، بوی نوزاد
من از بوی نوزاد بی زارم
حلول انگار دست از سر سرنوشت من بر نمی دارد
هی نو به نو می زاید و من نو به نو هایش را به بار می نشانم
وقتی جمع هیچ با هیچ ؛ همان هیچ است با ز
از بدنامی پشت بدنامی دنبال نام نیک نمی گردم
بادبان آبرو یم را نا محرمان کشیده اند
من خیانت را هجی می کند و سکوت را فریاد
آویژه را نیاز و با دلواپسی ؛ تردید گونه معاشقه می کنم
همه چیز م بوی شبانه می دهد
هنگامه باز نا بهنگام سر زده...
همین...
غروب است
یک غروب تلخ سفید پوش زمستان
تو نیستی
من تنها کنار پنجره بی فنجان چای
منتظرم تا اولین کسی باشم که به ماه سلام می کند
غروب است
برفی نمی بارد
غروری شکسته ، دلی زخم خورده
تو نیستی
من هنوز کنار پنجره ام
هوا سرد شده
کسی حال مرا نمی فهمد
می گویند قدم خیری دارد این فصل سرد
و
نمی دانند من از رد پای آدم ها روی برف بی زارم
دلم می گیرد از مگو های در زندان شده در دل
دروغ ندارم
خوشحال که نیستم هیچ دلگیرم ازهر چه باید نباشد اما هست
برف با رد پا نمی خواهم
عین داستانهای تخیلی همه چیز آخرش خوش نیست
بوسه طلسم باطل نمی کند در این وا نفسا
نفس نه می آید نه می رود
مانده ام اما ماندنی نیستم!!!
همین...
من از هر چه اتفاق نوست می ترسم
عین ترس از ریسمان سیاه و سپید
مثل دروغ های گردن نگرفته یاری که دیگر یار نیست و بار است
نه شعری دارم نه کاغذ سفیدی
خفقان دانسته ها را از بحر می خوانم
چقدر خوب است که قاب خالی عکسم را با دریا پر کرده ام
وقتی دیگر آفتاب در واگویه های تنفر انگیزه دنیایم ،تنها نیست
ماه را هم دیگر دوست ندارم
عین خیال سفر آخر هفته هایم که سقط شد
جنگل /مه / فرزندی ولد زنا
من هزار هوس زنده به گورکرده دارم
و قربانی حلالی که ذبح شد به نیت سادگی دوباره ام
چقدر آشفتگی و خواب پریشان
چقدر مریم /هذیان / دروغ/ عکس / نامه/ کلمات تکراری/ گویندا /گریشنا/حماقت
خط پایان
من می روم از با سرنوشتی که از سر خواهم نوشت
برف که ببارد
حالم خوب می شود
یاد خواهم گرفت
و فاحشه گونه قهقه ای جونون آمیز سر می دهم
دل دهم به دل رهگذری که بگذرد
تا فردای که باز بیاد غریبه ای از دور
به همین سادگی
همین...
مدادم نوک ندارد آخر
در این واپسین رجب که لحظه شماری مادر را برای قدوم شعبان تیک تیک میکند
وتو
که دست از سر تراش بر نمی داری
خیالی نیست، که رویایش کنم
و بومی برای نقاشی
گیر می دهی ها
هم به سن و سال من هم به شعر های نیامده
ربانی برای افتتاح شعر ندارم
مغازه هم بسته است
تو هم تاب نداری
بی تشریفات تفائل زدم به احساسم
این چند خط برایت تو
قابی ساخته ام خالی
و رنگی که سفیدیش چشمانم را می زند
ماه بالا مانده پایین نمی آید
عکسی به یادگار برایم بفرست
کبوتر پشت پنجره است
خورشید راهزن قد علم نکند
دیر نشود زود
منتظرم
همین...
پی نوشت:اینها را تو از احساسم به زور در آوردی
آهای شاملو ی زمان برزخیم
همه چیزت پر است از هیاهو
حتی تولدت
تو گل می خواهی و من انگشت شصتی اشاردت می دهم
به دل نگیر عزیز دل
شاید آدمک دف زدن بلد نیست تا همصدای فرشتگان
نوید آمدنت را هوار کند
هزار ساله جهان
سرود سبزه ها را می شنوی
دوباره آغاز می شویی در واپسینی سخت
در ساعتی تا تولد یار
پس قدومت مبارک
همین

چقدر اشک میهمان چشمانم کنم
تا سفر هم خوابه ام شود
هیچ زمینی با تن پوش ماه حالم را نمی فهمد
باید غسل سفر کنم گویی
حتی اگر او رقبتی بر من نداشته باشد
دست آرمین هم به دستم نمی رسد
پس او را به رویا خواهم داد
انگار حسرت پسری از جنس نبی دارد
نه
نمی دهمش
تنها توشه ام را همراهم می برم
هرچه باشد از آقا بالا سر بهتر است
حالم خوب نیست
خدا هم هواسش پرت وزن من شده
خودم را دست سرنوشت داده
یک شب بی ستاره که ماه هم حواسش پی همه چیز است
جز زمین
فراری جاده می شوم و فرسخ فرسخ می دوم تا ناکجا
قدمی تا راهی...
همین

بوی غمگینی ترانه هایت را
وقتی شاد شادی به رخم مکش شاعر
من هیچ در چنته ندارم
حقیقت را سوق می دهی کدامین طرف
وقتی شاهزاده کوچولو بی باد و فانوسی از ستاره راهش را پیدا می کند
و لبخندش را پشت پرچین گلدان خشک احساس قایم می کند
تا غروب حالش رانفهمد
و آسمان بی خودی شلوغش نکند
من که شاعر نیستم
اما خوب می فهمم
وقتی پرده را کنار می کشی و ماه را به اتاق را می دهی
و آسمان را دست تنها رها می کنی
تو هیچ عاشقانه ای را عاشقانه رقم نمی زنی
جواب جاده را چه مسی می دهد
وقتی دستانت روی چشم زمین است
چطور دلت برایش تنگ می شود
همین...
مادگی ام را به رخ بشر می کشم
و
تنها با خدا می خوابم
تا آرامش آبستنی سرنوشتی نو، اذان من می شود
ظهور می کنم و حلول را به سخره می گیرم
وقتی پادشاه جهان نگاه از رخم بر نمی دارد
همه چیز متعلق به من است
حتی آینده ی آغاز نشده
لبان من بوی دهانی را می دهد که بهار عطرش را به زمین هدیه می کند
و آغوشم گرمای مطبوع هر چه خورشیده پاشیده به زمین را
بانوی جهانم
و دستان خدا را ول نخواهم کرد
زمین تنگ، جای من نیست
پستان هایم از درد سرشار
تا تولد این سرنوشت شمارشی باقیست
قد خروج از فصلی زمینی و ورود به فصلی نو
چشمان حسود زمینی تان کور
تا درد زایدن جانیشین خدا را نبینید
همین...

امروز همه چيز را دوست دارم
حتي آفتاب كه چشم ديدنش را نداشتم
و دلم هلاك يك دنيا آغوش است و هوارهوار شعر نخوانده
حالم خوب است
سر به هوا بودم و در قفس را نديدم
حالا لذت رهايي از اين زندان شوم
من وابسته به هرچه جاده بي انتهايم و خيالي جز رهايي ندارم
دستانم رانگيريد و بالهايم را نبنديد ؛آخر من ماندني نيستم
آهاي دلبسته ي هزار بوسه و لبخندو باران
كمي حواست به شعر هايم باشد
بيا به سوي بي سوي من
اينجا فقط سراب خاطره ها حال ما را مي فهمند
و نارنج هاي كال درخت همسايه
سايبان معصيت را بنا كرده ام
من و خدا و تو
پيكي بابونه به سلامتي هرچه آزادي
تاسي بر سر سرنوشتي نو
بوسه اي از آتش هوسي نداشته
باور كن شادي ام را
خدا ما را دوست دارد
جفت شش آوردم
به همين سادگي
همين ...